گاهی با خودم می نشینم و خوب فکر می کنم. فکر به لحظاتی که احساس می کنم عقلم تکمیل تر می شود. لحظاتی که ابر گنگی از روی سرم، بیشتر می رود.
همیشه دنبال رهایی و آزادی بودم. دنبال قدرت. قدرت آفرینندگی. برای همین، ضمن اهمیت به ریشه، دنبال پرواز بودم.
هرچه جلوتر رفتم، احساس می کردم زندگی ام دارد سخت تر می شود. از دانشگاه رفتنم، این احساس آغازشد. آموزشی سربازی رفتنم سخت ترشد. امریه سخت تر شد. احساس عمیق تر از تنهایی، سخت تر شد. بیکاری سخت ترشد. بی معنایی در آغاز دوره ی دکتری سخت تر شد. بالارفتن سن و تنهایی ای که قصد نداشت پایان بگیرد، سخت ترشد. کنده شدن از تجرد و نزدیک شدن به ازدواج، سخت تر شد. ازدواج سخت تر شد. اوضاع، الآن هم همینطور، تلخ تر است و همین طور هم دارد همه چیز تلخ تر می شود.
ولی من
- ۰ نظر
- ۲۷ دی ۰۴ ، ۲۰:۴۹
- ۶۵ نمایش