راه ناتمام (تو حال دنیای خودم) ...
گاهی با خودم می نشینم و خوب فکر می کنم. فکر به لحظاتی که احساس می کنم عقلم تکمیل تر می شود. لحظاتی که ابر گنگی از روی سرم، بیشتر می رود.
همیشه دنبال رهایی و آزادی بودم. دنبال قدرت. قدرت آفرینندگی. برای همین، ضمن اهمیت به ریشه، دنبال پرواز بودم.
هرچه جلوتر رفتم، احساس می کردم زندگی ام دارد سخت تر می شود. از دانشگاه رفتنم، این احساس آغازشد. آموزشی سربازی رفتنم سخت ترشد. امریه سخت تر شد. احساس عمیق تر از تنهایی، سخت تر شد. بیکاری سخت ترشد. بی معنایی در آغاز دوره ی دکتری سخت تر شد. بالارفتن سن و تنهایی ای که قصد نداشت پایان بگیرد، سخت ترشد. کنده شدن از تجرد و نزدیک شدن به ازدواج، سخت تر شد. ازدواج سخت تر شد. اوضاع، الآن هم همینطور، تلخ تر است و همین طور هم دارد همه چیز تلخ تر می شود.
ولی من همچنان همان پسر تنهاقدم زن مسیر خلت برگشت پر راز و رمز از دانشگاه قم به منزل هستم.
مسیری بود که هنوز نساخته بودندش و فرصتی بود ناخودآگاه برای بیرون ریختن خودم.
هنوز همان پشیمانی ام که در کرمانشاه دنبال راه گریزی به شلوغکده ی تهران بودم تا شاید در شلوغی اش بتوانم راهی به دنیای ناتمامم پیدا کنم. میان جمعیت به هر چیزی به چشم امید و خریدار نگاه می کردم. منی که حتی یک بار هم تا الآن تهران را آسوده و خوب نگشتم.
ولی دلم کَف زیرزمینش نیویورک است و آسمانش خیلی از زمان خودم جلوتر است ... !
به فکر تأهل بودم ولی شما تأهلم را باور نکنید، من همیشه مجردم، همیشه تنها، همیشه دنبال راهی به امید، همیشه تشنه به دنبال آب پاک سرچشمه ی روشنا، همیشه نفسم در هوای سرد بوی امید می دهد. امید و باز هم امید ... آری باز هم امید!
یک امید اندوهگین ...
ولی
دعای مادرم پشت سرم است.
#راه_ناتمام
#تو_حال_خودم
#دنیای_من